
بی معرفت یه سر زدی حا لا یه نظرم بده
قربونت!
خاطرات

به صلیب صدا مصلوبم ای دوست
توگمان مبری مغلوبم ای دوست
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سکوت تن ندادم و نمی دم بی کفن
وقتی گفت یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن
من آوازم این بود ته بن بست داد کشیدن
وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود
گفتنی هارومی گفتیم اگه فرصت یه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن اگه رو صلیب ویرون شدم من![]()
![]()
شرف نفس من اگه شد قفس من به سکوت تن ندادم و نمی دم بی کفن
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه
نمیدونم چه جوری بگم:ای کسی که این وبلاگ ومیخونی و می بینی تا حالا با خودت فکر کردی مرز بین عشق و عاشقی تا کجاست؟
با خودم کلی فکر کردم ولی تنها مرزی که می تونه بین این دو تاباشه تنها یه چیزه مرگ آره مرگ چرا کسی که عاشق کسی میشه از همه چیزش میگزه تا بتونه به اون برسه یه سئوال دیگه چرا از بین تموم اعضای بئن انسان خدا تنها به دل انسان کار داره اونو فقط مجهز به سیستمی کرده که تا شخصی می بینه که یه جورایی ازش خوشش میادبی اختیار محو تماشای اون میشه!!
هی..هی اگه میدونستیم که این تما شا چه ارزشی داره سرسری ازش رد نمی شدیم .
هر چی کشیدیم و می کشیم واسه یه لحظه نگاه کردن...
چراکسی میاد به خاطر یه نگاه به خاطر یه حس غریب خودش از بین می بره حالا به هر صورتی!!
دنیاروچه دیدی شاید یه روزم نوبت ما بشه تنها چیزی که از آدم میمونه چه تلخ و چه شیرین خاطره ها ست پس کاری کنیم همش از خودمون باشن و از وجودمون سر چشمه بگیرند.
حق نگهدار: یزدانی