
خاطرات
تنها بی امید
بی یاور وغریب
در چاهسار سرد زمان می گریستم
می گفتم: ای دریغ!
عمری در این سرا چه تقدیر زیستم
اما کسی نگفت
من در میاناین همه بی گانه کیستم؟!
عمر آن بودکه با نفس دوست بگذرد
ورنه چه عمر((صد)) بود و چه ((دویستم))
از بی کسی به آئینه گفتم حدبث خویش
کای همنفس بگو که در این دهر چیستم؟
گر ((هستی ))است این
انگار که(( نیستم))