
خاطرات
ای گل تازه ،ای گل تازه
که بویی ز وفا نیست تورا
خبر از سرزنش
خار جفا نیست تورا
ما اسیر غم خود،ما اسیر غم خود
اصلا غم ما نیست تورا
ما اسیر غم خود
رحم چرا نیست تو را
جان من سنگدلی
دل به تو دادن غلط است
رفتن و راست
ز کوی تو ستادن غلط است
بشنو این پند و
مکن قصد دل آزردۀ خویش.!!!
روزه فکرمن این است و همه شب سخنم که چراغافل ازاحوال دل خویشتنم.
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من حل این معما را نه تو خوانی و نه من.
در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند تا منزل تو فاصله ای نیست.

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛ اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛ خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا.

هر که عاشق شد جفا بسیار باید کشید بهریک گل منت از صد خار باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل بخت بد بین کز اجل هم ناز با ید کشید![]()
![]()
![]()
ای دورترین امید من از من بنشین که با تو تا دورترین ستاره راهی نیست
هم اکنون در سکوتی سردپر از آرامش آبی دریا در ساحل پر از مروارید عشق و سوار برکشتی خوبیها به مقصد زیبایها قصد لنگر دارم به امید اینکه تو هم همچون پروانه عشق با بالهای آبی دوستی مهر و صفا مرا همراهی کنی ای دورترین امید من..
خالق انسان تو را دوست میدارم وبه وجدان پر از مهرت ایمان دارم بیا با من وازمن بنشین که گویند تا دورترین ستاره جایی برای رفتن داشتیم
اما نه هزاران معشوق هست من خود را در بین آنها نمی بینم اما تو را می بینم چون قلبت سرشارازاحساسات عاطفینسبت به معشوق است بروبرمن وازمن بگوهمانطور که تورادوست می دارم و برایت بلیط عشق به ارمغان می آورم وتورابه کشورعشق دعوت می کنم همانطور که در کشورعشق هیچ کس سرور نیست هیچ شاه به گدا رهبرنیست.


به صلیب صدا مصلوبم ای دوست
توگمان مبری مغلوبم ای دوست
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سکوت تن ندادم و نمی دم بی کفن
وقتی گفت یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن
من آوازم این بود ته بن بست داد کشیدن
وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود
گفتنی هارومی گفتیم اگه فرصت یه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن اگه رو صلیب ویرون شدم من![]()
![]()
شرف نفس من اگه شد قفس من به سکوت تن ندادم و نمی دم بی کفن
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه
نمیدونم چه جوری بگم:ای کسی که این وبلاگ ومیخونی و می بینی تا حالا با خودت فکر کردی مرز بین عشق و عاشقی تا کجاست؟
با خودم کلی فکر کردم ولی تنها مرزی که می تونه بین این دو تاباشه تنها یه چیزه مرگ آره مرگ چرا کسی که عاشق کسی میشه از همه چیزش میگزه تا بتونه به اون برسه یه سئوال دیگه چرا از بین تموم اعضای بئن انسان خدا تنها به دل انسان کار داره اونو فقط مجهز به سیستمی کرده که تا شخصی می بینه که یه جورایی ازش خوشش میادبی اختیار محو تماشای اون میشه!!
هی..هی اگه میدونستیم که این تما شا چه ارزشی داره سرسری ازش رد نمی شدیم .
هر چی کشیدیم و می کشیم واسه یه لحظه نگاه کردن...
چراکسی میاد به خاطر یه نگاه به خاطر یه حس غریب خودش از بین می بره حالا به هر صورتی!!
دنیاروچه دیدی شاید یه روزم نوبت ما بشه تنها چیزی که از آدم میمونه چه تلخ و چه شیرین خاطره ها ست پس کاری کنیم همش از خودمون باشن و از وجودمون سر چشمه بگیرند.
حق نگهدار: یزدانی
تنها بی امید
بی یاور وغریب
در چاهسار سرد زمان می گریستم
می گفتم: ای دریغ!
عمری در این سرا چه تقدیر زیستم
اما کسی نگفت
من در میاناین همه بی گانه کیستم؟!
عمر آن بودکه با نفس دوست بگذرد
ورنه چه عمر((صد)) بود و چه ((دویستم))
از بی کسی به آئینه گفتم حدبث خویش
کای همنفس بگو که در این دهر چیستم؟
گر ((هستی ))است این
انگار که(( نیستم))
آنگاه که با چشم بند کلمات
بستند چشمانم را
درهیچ یک ازدهلیزهای مارپیچ
ترا نیافتم
ترا که دربیداری
همه جا بودی
.ترا که همیشه بودی.
اما نبودی.!!

یا که طلوعی بودی و از پنجره می دیدمت
ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان
هروقت باران می گرفت از دور می بوسیدمت